پنج ماهگی
عزیزکم
ماهگیت مبارک.نفس من ماه ششمت کلی خاطره انگیز بود.البته تا این لحظه که ٥ ماه و
١٣ روز داری.الان که میخواستم این پست رو بنویسم خوابت کردم.روی تخت مامان بابا.چندتا بالشت
گذاشتت دورو برت که خدا نکرده از تخت نیفتی.رفتم لپ تاپ آوردم تا شروع کردم به نوشتن صدای نفستو
شنیدم.ای بابا تو که خواب بودی .داشتی از بالای بالشت صفحه لپ تاپو نگاه میکردی.

الهی من دورت بگردم حالا هم داری بازی میکنی.

خوب میگفتم ١٠ مرداد رفتیم مشهد.از وقتی برگشتیم کلی کارای خوشگل یاد گرفتی.
من دستامو میزنم به دستای تو و میخونم
ده بیست سه پونزده هزارو شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هفده هیجده نوزده بیست
تو هم کف دستاتو میگیری بالا که بزنم کف دستت.بعد میگی چرا منو میخوری!!!!خوب میشه نخوردت
نفسم.
دو روزه که سینه خیز میری عزیز دلم.هیچ چیزی نباید جلوت باشه.وگرنه خودت
میرسونی بهش و میخوریش.مدام باید از زیر میز و مبل درت بیارم.هر وقت صدای جیغتو میشنوم میفهمم
یه جایی گیر کردی.
راستی امروز برای اولین بار فرنی خوردی.خیلی دوس نداشتی.فکر کنم غلیظ شده بود.
هر وقت شیر میخوری دست کوچولوتو میذاری روی لب من و من هی بوسش میکنم.بعضی وقتا برمیگردی
یه لبخند میزنی و باز ذوباره شیر میخوری.تو عشقی بخدا.
اااااااا خوابت برد

.خوب بخوابی دختر گلم.



پنج ماهگی
